۱۳۸۸/۵/۲۷ ۱۰ : ۴۸

فرصتي براي خنديدن

فيلسوفان و انديشمندان در طول تاريخ، خنده را يكي از مقدمات وجودي انسان دانسته‌اند.

در اين ميان ارسطو پيشگام است. او در كتاب‌هاي «فن شعر» و «خطابه» خود به اهميت كمدي و خنده ناشي از آن مي‌پردازد. اگرچه بخش مربوط به كمدي كتاب «فن‌ شعر» به ما نرسيده و تنها بخش تراژدي آن در دسترس است اما از همين اندك مي‌توان به اهميت طنز، كمدي و خنده در حيات انسان پي برد. در يك تعريف جامعه‌شناختي، كمدي بررسي رفتار فرودستان با مقوله اجتماعي است؛ رفتاري كه به سبب ناآشنايي، مضحك و غيرمنتظره به چشم مي‌آيد و سبب خنده مي‌شود. همين خنده در نهايت باعث پالايش (كاتارسيس) مي‌شود. مطلب حاضر با نگاه به تفاوت معنايي طنز، شوخي، فكاهه و كمدي به فلسفه خنده و طنز مي‌پردازد. مطالعه طنز در حوزه فلسفه بيش از همه خاستگاه تعاريف قابل قبولي از اين مقوله بوده كه تا به اكنون حدود فكاهه تلقي شده است. درواقع وظيفه خطير اين حوزه از فلسفه ارائه تئوري‌هاي مكفي در باب اين پرسش است: «طنز چيست؟» طبق معيارهاي تحليلي تئوري‌هاي طنز را مي‌توان به‌سهولت در 3 گروه عمده دسته‌بندي كرد: تئوري ناهمخواني، تئوري برتري و تئوري رهاسازي. تئوري ناهمخواني با نام شخصيت‌هاي برجسته تاريخي همچون ايمانوئل كانت و سورن كي‌يركگارد پيشتاز ديگر نظريه‌ها بوده و حتي مي‌توان گفت پيوندي ريشه‌اي با علم خطابه ارسطو نيز دارد. با نگاهي گذرا درمي‌يابيم كه اين مكتب، طنز را پاسخي به ناهمخواني‌هاي موجود مي‌داند. به‌طور كلي اين واژه مي‌تواند حوزه گسترده‌اي از مفاهيم ازجمله ابهام، استدلال‌هاي غيرمنطقي، عدم ارتباط ميان چند موضوع و ناهماهنگي و عدم تناسب را در برگيرد. در تئوري دوم و يا نظريه برتري، توماس هابز عنوان مي‌كند كه خود‌برتربيني، به نوعي از احساس باليدگي و غرور ناگهاني سرچشمه مي‌گيرد و آن هنگامي است كه نسبت به ديگران احساس برتري مي‌كنيم. افلاطون و ارسطو معتقد به اين نظام طنز هستند. و سرانجام بايد گفت كه تئوري گروه سوم (رهاسازي) حول محور نظريه‌پردازاني چون زيگموند فرويد و هربرت اسپنسر مي‌چرخد. آنان طنز را عامل بنيادين تخليه يا ذخيره انرژي توليدي از احساسات سركوب‌شده و يا واپس‌رانده‌شده مي‌دانند. طنز چيست؟ به‌‌رغم تعداد متفكراني كه در مبحث فلسفه طنز ديدگاه‌هاي خويش را ارائه داده‌اند اين مقوله به‌تازگي به‌عنوان يكي از زيرشاخه‌هاي طنز شناخته شده و تنها چند تن از فلاسفه معاصر در اين باب به تحقيق و بيان ديدگاه‌هاي خويش پرداخته‌اند كه اين خود معلول 2 عامل است؛ اولا چالش‌هاي اين حوزه از فلسفه را به دشواري مي‌توان استدلال و اثبات كرد و ثانياً موضوع طنز سهواً به عنوان موضوعي كم‌اهميت همواره در پس‌زمينه قرار گرفته است. با اين وصف، مطالعه اين حوزه نياز به دانش وسيعي از رشته‌هايي نظير فلسفه، روانشناسي، فيلم و ادبيات دارد. درواقع به‌ندرت مي‌توان مبحثي فلسفي را يافت كه مستقيماً با زندگي روزمره، ارتباطات اجتماعي و طبيعت انساني مرتبط باشد. طنز، فكاهه، كمدي بيشتر آثار طنز همواره در جست‌وجوي پاسخي براي اين پرسش است: «طنز چيست؟» طبق واژه‌نامه انگليسي آكسفورد، اين پرسش در قرن17 از ميان گمانه‌زني‌هاي علمي، رواني و فيزيكي در باب تأثيرات طنز بر خلق‌وخوي انساني سر برآورد. مباحثات اوليه در اين حوزه حدود مشخصي ميان فكاهه و طنز قائل نشده است. جان ديويي دليلي براي تحديد اين دو پديده عنوان مي‌دارد: فكاهه را به‌هيچ‌عنوان نبايد از منظر طنز مشاهده كرد زيرا رابطه آن با طنز، رابطه‌اي ثانوي است. ما به دلايل گوناگون مي‌خنديم؛ شنيدن لطيفه‌اي خنده‌دار، تنفس گاز خنده‌آور و يا قلقلك؛ اما هيچ‌يك از اين موارد مفهوم طنز را نمي‌رساند. «جان مور آل» در تلاش براي ارائه نظريه‌اي عمومي از طنز و فكاهه، مستدلات قابل‌قبول‌تري ارائه مي‌دهد: فكاهه برخاسته از انتقال به موقعيت خوشايند رواني است درحالي‌كه طنز دستمايه قرارگرفتن در موقعيت خوشايند شناختي است. «رابرت پراوين»‌با بيان رجحان خنده (غيرمسخره‌آميز) بيان مي‌دارد كه خنده اكثراً در «ارتباطات اجتماعي»، حاصل تمسخر نبوده و به‌واقع به‌نوعي مكانيسم رهايي از تنش است. اگر تمسخر شرط لازم براي خنده نباشد، پس بايد پرسيد چه عوامل ديگري تأثيرگذار است. اغلب مسخره‌آميز‌بودن باعث خنده مي‌شود اما گاهي نيز تنها منجر به لبخند مي‌شود. مسلما اين دو مقوله جدا از يكديگر، در برخي از جهات به يكديگر شبيه‌ هستند اما براي فهم ارتباط ميان اين دو، به تصوير شفاف‌تري از طنز و فكاهه‌ نيازمنديم؛ همان‌طور كه پراوين عنوان مي‌كند براي انسان خنده يك فرايند فيزيكي است كه منتهي به يكسري الگوهاي صوتي مي‌شود كه تنها به صورت فيزيكي ادا مي‌شود. اگر ما خنده را پاسخي درقبال شادي بدانيم، پس بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه «طنز چيست؟» براي شروع مي‌توان عنوان كرد كه خنده و شادي عمدتا پاسخي در برابر محركي خاص همانند طنز‌ هستند و از طرف ديگر كمدي يكي از بهترين نمونه‌هاي حرفه‌اي طنز محسوب مي‌شود. براي فهم حدود ميان خنده تمسخرآميز و غير آن، پاره‌اي براساس ويژگي‌هاي پاسخي ما و پاره‌اي بر پايه ويژگي‌هاي موضوعات شعف‌انگيز، بايد تعريفي منطقي از طنز را چراغ راه خويش قرار دهيم. بيشتر تعاريف از طنز از اين نظر ضروري است كه سعي بر آن داشته تا شرايط مكفي و لازم را براي طنزآميزبودن شرايط يا موضوعي فهرست كند. برخي از نظريه‌پردازان نيز جوهره اساسي طنز را كه در تمام بسته‌بندي‌هاي طنز به چشم مي‌خورد اساس نظريه‌هاي خويش قرار داده و با اين حال از پرداختن به شرايط لازم خودداري كرد‌ه‌اند. به نظر مي‌رسد برخي از نظريه‌پردازان نيز در بيان شرايط لازم طنز و دليل طنزآميزبودن يك موضوع دچار سردرگمي شده‌اند. با اين حال، بايد گفت آنچه شرايط طنزآميز خطاب مي‌شود با دليل طنزآميزبودن آن متفاوت است. همچنين بايد عنوان كرد كه طنز و فكاهه نيز دو مقوله جدا از يكديگرند كه اغلب به دليل عدم صراحت زبان در اين حوزه به‌سختي قابل تشخيص‌اند؛ در نتيجه بيشتر ناخرسندي اهل فن در باب تئوري‌هاي پيشين را مي‌توان در ابهامات ميان اين دو مقوله جست‌وجو كرد. نظريه‌ برتري اين نظريه ‌داراي 2 صورت است: نظريه مستدلي كه ادعا مي‌كند تمام زيرمجموعه‌هاي طنز به نوعي درگير احساس برتري است و تئوري ضعيف‌تر كه بيان مي‌دارد احساس خودبرتربيني اغلب در بسياري از موارد طنز مشهود است. اگرچه افلاطون و ارسطو از حس برتري‌جويي در هنگام مشاهده صحنه‌اي مضحك صحبت به ميان آورده‌اند اما به‌روشني از جوهره و اساس‌ طنز سخن نگفته‌اند. افلاطون در كتاب «فيلبوس» سعي بر آن دارد تا آميزه‌اي از خوشي و تاسف را كه در پس نيت بدخواهانه‌ شادي و خنده نهفته افشا كند. او بيان مي‌كند كه ناديده‌گرفته‌شدن، بدشانسي‌اي است كه پس از به‌دام‌انداختن قرباني، صحنه‌اي مسخره و مضحك از او خلق مي‌كند. بدين ترتيب است كه در كمدي لذتي بدخواهانه تجربه مي‌كنيم كه در واقع با تاسف روح ما در هم آميخته شده است. در تراژدي ما با شخصيت‌هايي آشنا مي‌شويم كه ميانه يا حتي بهتر از آنند اما كمدي شخصيت‌هايي را دستمايه خويش قرار مي‌دهد كه از نظر مقام يا خصلت‌هاي فردي از تماشاچيان پست‌ترند. از ديدگاه ارسطو، صفت«مضحك» نمونه‌اي از درماندگي يا نقص و زشتي است كه باعث تكدر خاطر تماشاچيان نمي‌شود. ارسطو طنز را نوعي گستاخي آكادميك مي‌نامد اما فكاهه را تخريب شخصيت‌ها مي‌خواند كه بايد بدون ايجاد تاسف و ناراحتي در شنونده بيان شود. در اصل ارسطو و افلاطون بيش از آنكه به مقوله تئوري برتري بپردازند، اين حوزه از فلسفه را به ميدان اخلاقيات كشيده‌اند. توماس‌هابز بهترين نمونه از اين تئوري را بسط و گسترش داد. او موكدا بيان مي‌دارد كه احساسات شديد مخاطب در واقع چيزي جز حس غروري كه از برتري‌جويي او در مقايسه با ديگران يا خود پيشين او ناشي شده، نيست. هابز عنوان مي‌كند كه نظريه برتري در واقع به نوعي تمسخر است تا يك نوع تئوري طنز. در مقابل «رابرت سالمون» تئوري برتري را نقض مي‌كند و نظريه‌ حقارت و خودكم‌بيني را به جاي آن مي‌نشاند، اين ديدگاه در مقابل نظريه برتري‌بيني قد علم مي‌كند و بيان مي‌كند كه برتري، شرط لازم براي طنز نيست. «مورآل» نيز مثال‌هايي در اين باب ذكر مي‌كند. به عنوان مثال پيدا كردن توپ بولينگ در يخچال‌فريزر شما مي‌تواند خنده‌دار باشد اما نشانه حس برتري‌جويي نيست. تئوري‌ رهاسازي اين تئوري مي‌كوشد تا طنز را عاملي براي رهايي از تنش عنوان كند. اين ديدگاه بيش از آنكه به تعريف طنز بپردازد، ساختارهاي نهادين روحي- رواني فرايند خنده را مدنظر قرار مي‌دهد و آن را ناشي از آزادشدن انرژي اضافي مي‌داند. دو نظريه‌پرداز پيشگام اين ديدگاه «فرويد» و «اسپنسر» هستند. فرويد توضيح مفصلي در باب سازوكار انتقال انرژي بيان كرده اما فرايند توضيحي او پايه و اساس نظريه رهاسازي نيست. در كتاب «فيزيولوژي خنده» نيز اسپنسر نظريه‌اي ارائه داد كه رابطه نزديكي با نظريه هيدروليكي سيستم انرژي عصبي داشت؛ اين استناد كه تهييج و تحريك، باعث توليد انرژي در دستگاه عصبي شده و بايد در راهي صرف شود. او همچنين بيان مي‌كند كه هيجان عصبي هميشه تمايل به حركات عضلاني دارد. فرويد در كتاب «جوك و ارتباطش با ضمير ناخودآگاه» نمونه‌ ارزنده‌تري از اين تئوري ارائه مي‌كند كه در واقع بازگويي نظريه اسپنسر است. فرويد 3نوع محرك خنده را عنوان مي‌كند: فكاهه، كمدي و طنز. در فكاهه انرژي جنسي يا خصمانه‌اي كه سركوب شده، در كمدي انرژي شناختي كه صرف حل‌و‌فصل چالش‌هاي ذهني و فكري شده و در موقعيت طنزآميز كه شامل انرژي حاصل از تبادلات احساسات ماست، همه و همه از طريق خنده آزاد مي‌شود. تئوري ناهمخواني تئوري ناهمخواني، ديدگاه فعلي طنز است زيرا بيش از ديگر تئوري‌ها با مشاهدات عيني تطابق يافته است. بيشتر نمونه‌هاي نظريه ناسازگاري تنها سعي بر آن دارند تا شرايط لازم براي طنزآميز‌بودن را شرح دهند. در كتاب «خطابه» ارسطو كورسويي از اين نظريه‌ نمايان مي‌شود. او بهترين راه براي خنداندن تماشاچي را بنا نهادن اميد و پيچش در موضوعي دانسته كه به او عرضه مي‌شود. او پس از صحبت در باب قدرت استعاره و مجاز براي شگفت‌زده‌كردن تماشاچي، مي‌گويد حتي فكاهه نيز مي‌تواند از طريق بازي با واژگان اين نيرو را داشته باشد و خود اين به نوعي شگفت‌زدگي به حساب مي‌آيد. نثر نيز مي‌تواند چنين تاثيراتي بر جاي گذارد؛ براي مثال شنيدن كلماتي كه حتي تصور آن را نيز نمي‌كرده‌ايد. البته اين ديدگاه بيشتر به نظريه شگفت‌زدگي طنز شباهت دارد كه توسط رنه دكارت ارائه شد اما ارسطو اينگونه ادامه مي‌دهد كه شگفت‌زدگي چگونه با حقيقت همخواني پيدا مي‌كند و به عبارت ديگر طريقه تجزيه و تحليل اين تئوري را شرح مي‌دهد. ايمانوئل‌كانت در كتاب « نقد قوه داوري» نظريه شفاف‌تري از اين ديدگاه بيان مي‌كند؛«هر آن‌چيز كه خنده بسياري برمي‌انگيزد، بي‌معنا و مفهوم است(البته شما قادر به درك آن هستيد ولي رضايت عميقي از شنيدن آن حاصل نمي‌شود) و در واقع فرد تحت تاثير انتقال ناگهاني موجي از اميدهاي عبث قرار مي‌گيرد.»«آرتورشو ‌پنهاور» نظريه ويژه‌اي در اين باب بيان مي‌كند؛ هنگامي كه جزئيات از كليات بيشتر اهميت مي‌يابد، ما با ناهمخواني روبه‌رو هستيم و هرچه شرايط غيرمنتظره‌تر باشد، خنده شديدتري را برمي‌انگيزد. كانت و شوپنهاور ناهمخواني را شرط لازم براي طنزآميزبودن يك موقعيت بيان مي‌دارند. آنها روي مقوله‌هاي طنز تمركز كرده و به حواشي نپرداختند زيرا موضوعات بسيار زيادي است كه ناهمخواني داشته ولي شنيدن و ديدن آنها هيچ لطفي ندارد.
FaceBook   Twitter   Delicious   Digg   Buzz   Google Bookmarks   کلوب  
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر:
موبايل ايران
اخبار مرتبط